
بچه که بچه بود
با دستای آویزون راه می رفت
دلش می خواست که جوی آب یه رودخونه باشه
رودخونه یه نهر
و این گنداب یه دریا
بچه که بچه بود
نمی دونست که بچه ست
براش همه چیز روح داشت و
همه روحا یکی بودن.
بچه که بچه بود
نه درباره چیزی عقیده ای داشت
نه عادتی
بیشتر چارزانو می نشت
بی قرار بود
یه فرق گرد میون موهاش داشت
و هیچ وقت جلوی دوربین عکاسی قیافه نمی گرفت...
پروازی که به اوج نرسید
عکسی که گرفته نشد
خبری که واژگون شد
خبر سارانی که خود خبر شدند
و اینک
دردی که فراموش نخواهد شد
روحشان شاد و یادشان جاوید.
بچه ها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ پرتاب می کردند
قورباغه ها جدی جدی می مردند.
؟