|
کاش عکسهایمان دنیا را تکان می داد
|

در فراسوی مرزهای تن ات تو را دوست می دارم.
آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده ی پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را
در پرده یی که میزنی مکرر کن.
در فراسوی مرزهای تن ام
تو را دوست می دارم.
در آن دور دست بعید
که رسالت اندام ها پایان می پذیرد
و شعله و شور تپش ها و خواهش ها
به تمامی
فرو می نشیند
و هر معنا قالب لفظ را وامی گذارد
چنان چون روحی
که جسد را در پایان سفر
تا به هجوم کرکس های پایان اش وانهد...
در فراسوی عشق
تو را دوست می دارم
در فراسوی پرده و رنگ.
در فراسوی پیکرهای مان
با من وعده ی دیداری بده.
" شاملو"

سلام دوستان
از لطفتون خیلی خیلی ممنونم.
راستش به دلایلی تصمیم داشتم که دیگه آپ نکنم
اما لطف شما نذاشت که رو تصمیم پابرجا باشم.
امیدوارم که کمکم کنید تا بتونم روز به روز بهتر بشم.

جهان را بنگر سراسر
که به رخت ِ رخوت ِخواب ِ خراب ِ خود
از خویش بیگانه است.
و ما را بنگر
بیدار
که هُشیواران ِ غم ِ خویشیم.
خشم آگین و پرخاشگر
از اندوه ِ تلخ ِ خویش پاس داری می کنیم،
نگه بان ِ عبوس ِ رنج ِ خویشیم
تا از قاب ِ سیاه ِ وظیفه یی که بر گِرد ِ آن کشیده ایم
خطا نکند.
و جهان را بنگر
جهان را
در رخوت ِ معصومانه ی خواب اش
که از خویش چه بیگانه است!
ماه می گذرد
در انتهای مدار ِ سردش.
ما مانده ایم و
روز
نمی آید.
" شاملو"