X
تبلیغات
مرده ها هم گریه می کنند
و یاز نوروز شد و روز ما نو نشد.

و روز نو نشده شب رسید و ما

به انتظار روز نو شکوه لحظه هایمان به باد رفت.

+ نوشته شده در  90/01/15ساعت 0:37  توسط لیلا   | 

      • انگار مدتی است که احساس می‌کنم
        خاکستری تر از دو سه سال گذشته‌ام
        احساس می‌کنم که کمی دیر است
        دیگر نمی‌توانم
        هر وقت خواستم
        در بیست سالگی متولد شوم
        انگار
        فرصت برای حادثه
        از دست رفته است
        از ما گذشته است که کاری کنیم
        کاری که دیگران نتوانند
      • فرصت برای حرف زیاد است
        اما
        اما اگر گریسته باشی ...
        آه ...
        مردن چه قدر حوصله می‌خواهد
        بی آنکه در سراسر عمرت
        یک روز، یک نفس
        بی حس مرگ زیسته باشی!
      • انگار این سال‌ها که می‌گذرد
        چندان که لازم است
        دیوانه نیستم
        احساس می‌کنم که پس از مرگ
        عاقبت
        یک روز
        دیوانه می‌شوم!
      • شاید برای حادثه باید
        گاهی کمی عجیب‌تر از این
        باشم
      • با این همه تفاوت
        احساس می‌کنم که کمی بی تفاوتی
        بد نیست
      • حس می‌کنم که انگار
        نامم کمی کج است
        و نام خانوادگی‌ام، نیز
        از این هوای سربی
        خسته است
      • امضای تازه‌ی من
        دیگر
        امضای روزهای دبستان نیست
        ای کاش
        آن نام را دوباره
        پیدا کنم
      • ای کاش
        آن کوچه را دوباره ببینم
        آنجا که ناگهان
        یک روز نام کوچکم از دستم
        افتاد
      • و لابه‌لای خاطره‌ها گم شد
        آنجا که
        یک کودک غریبه
        با چشم های کودکی من نشسته است
      • از دور
        لبخند او چه قدر شبیه من است!
      • آه، ای شباهت دور!
        ای چشم های مغرور!
        این روزها که جرأت دیوانگی کم است
        بگذار باز هم به تو برگردم!
        بگذار دست کم
        گاهی تو را به خواب ببینم!
        بگذار در خیال تو باشم!
        بگذار ...
        بگذریم!
      • این روزها
        خیلی برای گریه دلم تنگ است!
      •  

                                                           قیصر امین پور

+ نوشته شده در  88/11/07ساعت 18:38  توسط لیلا   | 

 

                     آن روزها تمام شدند

                                                         اما

                                                          خوابهای آشفته من هرگز

+ نوشته شده در  88/06/15ساعت 15:13  توسط لیلا   | 

 

 ...

        ما فرزندان این قرن کافریم.

قرنِ مانیفیست های سیاه نیچه.

تزهای خاکستری بکت.

و آنتی تزهای مسخ پاپ اعظم...

... و زنان بیشترین قربانیان همیشهُ تاریخ بوده اند.

تنها موجوداتی که اسم اعظم عشق را از بَرنَد

زیرا که مادرند.

زیبایی از عشق پدید می آید همان گونه که روز از خورشید.

و ما به دست خودمان ابرهای مسموم می سازیم.

و به دور از چشم خورشید در سایه باران های مسمومش همه

چیز را مغشوش می کنیم.

از عشق برای زنان هوویی ساختیم

که چشم ها را بر حضور عینی و علمی شان کور کرده است.

وعاصی می شویم و دیوانه.

وقتی عشق را می بینیم که با چادر کج و زنبیل پُر از خِرت و 

 پِرت های نازیبا با مرغ مرده نفس نفس زنان به خانه می آید.

مرغی که با بدبختی به دست آمده است!

واقعیات از تخیلات قوی ترند.

ومکررآ تکرار می کنیم

که هیچ چیز خیال انگیز تر از خود واقعیت نیست.

پابرهنه به استقبال عشقی بروید که با زنبیل و مرغِ مرده می آید

و مادران را دریابید که اگر دیر شود می میرند و بخشی از ما را

با خود به زیر گل می برند.

حریم محدود اندیشه های ما همچنان محدود خواهد ماند و ما

مرتب تکرار می شویم با صورت مسئله ای که بر تخته حیات

باقی است.

                                                                   حسین پناهی

+ نوشته شده در  88/05/07ساعت 5:6  توسط لیلا   | 

+ نوشته شده در  87/12/27ساعت 2:5  توسط لیلا   | 

 

 

+ نوشته شده در  86/10/01ساعت 0:23  توسط لیلا   | 

 
+ نوشته شده در  86/09/14ساعت 0:12  توسط لیلا   | 

در فراسوی مرزهای تن ات تو را دوست می دارم.

 

آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را

آسمان بلند و کمان گشاده ی پل

پرنده ها و قوس و قزح را به من بده

و راه آخرین را

در پرده یی که میزنی مکرر کن.

 

در فراسوی مرزهای تن ام

تو را دوست می دارم.

در آن دور دست بعید

که رسالت اندام ها پایان می پذیرد

و شعله و شور تپش ها و خواهش ها

                                                  به تمامی

فرو می نشیند

و هر معنا قالب لفظ را وامی گذارد

چنان چون روحی

                      که جسد را در پایان سفر

تا به هجوم کرکس های پایان اش وانهد...

 

در فراسوی عشق

تو را دوست می دارم

در فراسوی پرده و رنگ.

 

در فراسوی پیکرهای مان

با من وعده ی دیداری بده.

                                              " شاملو"

+ نوشته شده در  86/09/01ساعت 18:14  توسط لیلا   | 

+ نوشته شده در  86/08/13ساعت 23:23  توسط لیلا   | 

 
+ نوشته شده در  86/07/29ساعت 23:12  توسط لیلا   |